پیدا





خوانش

درخواست حذف اطلاعات

از روزی که به یاد میارم توی خونه ی ما یک چیز و فقط یک چیز بود که به تعداد فراوان یافت میشد. فراوان تر از حبه قندهای توی قندون، کتاب های ردیف شده توی کتابخونه های اتاق اولی بود و به تعداد خیلی خیلی بیشتر توی قفسه های زیر زمین. بابا معلم ادبیات و هنر بود و بخش عمده این کتاب ها هم مرتبط با ادب و هنر. بخش مهمی ازشون هم کتاب های مذهبی بودن.
نکته یِ قابل توجه اما این بود که تمامی کتاب ها، هرچند که شاید بارها خونده شده بودن، اما تر و تمیز، بدون تا، و بدون خط نگهداری شده بودن. برخی ازکتاب ها واقعاً قدیمی بودن. شاید بهتره بگم بخش عمده اون ها. احتمالا به دوره جوانی بابا برمی گشتن. کتاب هایی از انتشارات کبیر، با قیمت پشت جلد سی و پنج ریال.
کتاب ها با کاغد کاهی، که متاسفانه گذر زمان روشون اثر کرده بود و بویی خاص میدادن. من به این بو کمی حساسیت داشتم و یادمه وقت خوندن این کتاب ها، اون زمانی که برام وسوسه بودن، دماغم خارش و سوزشی غریب داشت. اما اولین کتاب، "صبحانه گنجشک" بود. هنوز به مدرسه نمی رفتم و سواد خوندن و نوشتن نداشتم. آتنا اما کلاس دوم یا سوم بود. بابا دو تا کتاب صبحانه گنجشک آورد و با پلاستیک جلدشون کرد. کتابای نازک و مرعی شکل. من مسحور تصویر سازی کتاب بودم و از خوندن داستان توسط بابا و آتنا لذت می بردم. اولین کتاب برای من، در امتداد گنجشک لالای شبانگاهی بود. گنجشک که ب زود خو ده بود حالا باید پا می شد و دنبال صبحانه ش می رفت. آقا موش شکمو، شهر قصه، ارسلان نامدار و وس پری پیرهن زری هم کتاب های صوتی ای بودن که من به کرات، تا رادیو پخش ساده خونه امان میداد و کار میکرد گوش میدادم. اما اولین کت که یدم به دوره دبستانم برمی گرده. میدان باغ ملی برای کرمانی هایِ هم دوره من میدان دوست داشتنی ای بود. اول از همه پارک بود. درست در حاشیه میدان. پارکی مجهز به ابت ترین ابزار بازی برای بچه هاو تاب و سرسره. و فقط این تصور لازمه که چقدرراه از خونه باید دور می شدیم تا به میدان باغملی برسیم برای کمی تفریح. وسط پارک ساختمانی تقریبا زیبا بود، کانون پرورش فکری. کانون یه فروشگاه داشت که توش محصولات کمک آموزشی فروخته می شد و بیرون ساختمان هم دکه ای بود که بستنی کیم، کیم یک قلو 25 و دو قلو 35 تومن، میفروخت. یادمه یک روز داغ تابستونی، مامان دست من و آتنا و رو گرفته بود که گذرمون به پارک باغ ملی افتاد. صد در صد توی اون داغی و گرما برای بازی مارو بیرون نبرده بود. اما وجود ساختمون کاون که احتمالا مجهز به کولر هم بود میتونست دمی آسایش برقرار کنه. داخل شدیم و من یکراست به سمت قفسه کتاب ها رفتم. یک مجموعه کتاب در ردیف اول چشمک می زد. کتابهایی که همه شون عنوان هایی مثل از درخت تا کاغذ، از خاک تا شیشه و از پنبه تا پارچه داشتن. کتابهایی که به زبان ساده این فرایندهای ی رو برای بچه ها بازگو می کرد. الان که فکر می کنم من همیشه به زمین و مواد علاقه داشتم چون کتاب انتخ من از سنگ تا ف بود. شاید همین علاقه بود که من رو سوق داد تا در سال چهارم دبستان کل یون سنگ جمع کنم و برای رشته معدن رو انتخاب کنم. مامان شدیداً از اینکه ما به سمت علم کشیده بشیم استقبال می کرد. یادمه توی یکی از سفرهاش به بازار روس های مشهد برامون اسلاید پرژکتور یده بود. وقت بازدید از کانون دیدم که نگاتیوهایی هم هست که برخی داستان های ایرانی یا خارجی و با زیرنویس ایرانی رو روایت میکنن. چند حلقه هم از اون نگاتیو ها برداشتیم. از مجموعه کتاب های توی خونه، مجموعه یِ "به من بگو چرا" از آرکدی لئوکوم و کتابهایی دوست داشتنی به نام 101 آزمایش جالب فیزیک برای من دبستانی جذاب ترین ها بودند.اوا دوره دبستان بود که ژول ورن رو شناختم و شروع به خوندن تک تک کتاب هاش. یادمه یه بار توی یه سفر، وقتی توی شهر بافق برای چند ساعت نگه داشته بودیم، پشت ویترین یه کتابفروشی، که بسته هم بود، یه داستان از ژول ورن رو دیدم که نخونده بودمش. بابا اینقدر پرس و جو کرد تا کتابفروش رو پیدا کنه و اینقدر صبر کردیم تا بیاد و من کتاب رو ب م و بعد بریم به ادامه سفر. کتاب ماهی کوچولوی سیاه صمد رو مامان معرفی کرد تا بخونم.ما ع صمد رو توی قاب روی دوار خونه داشتیم. و این وجود همیشگی صمد حس غریبی میداد که انگار از خودمونه. داستان ماهی سیاه اما برای من دبستانی سرد و غمگین بود. هرچند که کتابش رو - به صورت فیزیکی - دوست داشتم . همچنین جسارت ماهی سیاه رو.
توی همین دوران دبستان، بخش دیگه ای از گنجینه زیرزمین رو کشف و به خوندنی هام اضافه . مجله هایِ پیک شادیِ زمان شاه. که احتمالا مال بابا و عمو و بودن. پیک های شادی فوق العاده بودن. دلپذیر ترین بخششون برای من پشت جلد بود.. کمک استریپ های "قصه های من و بابام". من، منِ قصه های من و بابام می شدم و تصویر به تصویر توی داستان زندگی می . شاید این حجم خوندن و علاقه به کتاب بود که سبب می شد توی مدرسه خوب انشا بنویسم و همیشه بالاترین نمره کارنامه رو املا انشا به خودش تخصیص بده. در دوره راهنمایی اما بیشتر علاقه مند بودم تا به قفسه کتاب های زیرزمین سر بزنم تا ببینم چیزی گیر میارم که بخونم یا نه. راستش خیلی از کتاب ها رو باز می اما یا به خاطر بوشون و یا به خاطر زبون و سبکشون از درک و فهمش عاجز می شدم. یکی از تلاش هام خوندن کتاب "شلغم میوه بهشته" از محمد علی افغانی بود."بوف کور" صادق هدایت ! اما خوب بخت با من یار بود. بابا رفاقتی با هوشنگ مرادی کرمانی داشت و ایشون مجموعه ای کتاب هاش رو به بابا داده بود. و این اتفاق برای من سوری به پا کرده بود که غرق بشم در خوندن قصه های مجید و هی حرص بخورم که چجوری مجیدِ کرمانی رو توی اصفهانی و به خوردمون دادن. هرچند که مجموعه تلویزیونی قصه های مجید از بهترین کارهای صدا و سیما بود و من شک ندارم اگه صدا و سیمای اون زمان کرمان میخواست اقدام به ساخت مجموعه کنه کار هیچ وقت به محبوبیت نسخه اصفهانی نمیرسید.
بچه های قالیبافخانه، خمره، آب انبار، نخل، چکمه، تنور، مربای شیرین و کلی داستان دیگه به من مجال فکر به چیز دیگه ای نمیداد.
در دوره دبیرستان و تحت تاثیر کتاب های به نظر من خوبِ ادبیات، به خوندن برخی کارهای جلال آل احمد مثل مدیر مدرسه روی آوردم.یادمه گریزی به کتاب موش ها و آدم ها از گنجینه زیرزمین بابا زدم. خیلی اتفاقی به مجموعه حجیم و دو جلدی سینوهه دست یافتم و وسواس کتابخونی من شاید از اونجا شروع شد. با دوستی به خونه دانشجویی دوستانِ دوستم رفته بودیم. وسط به هم ریختگی های خونه دانشجویی من دو جلد سینوهه رو دیدم. تا اون روز کمترین چیزی از این کتاب نمیدونستم. اما فقط داستن نامی از مصر روی عنوان کتاب کافی بود تا من دست دراز کنم و شروع کنم به خوندن کتاب. وقتی صفحه اول کتب بهم اجازه نداد تا ولش کنم و من رو دو دستی چسبید تا ادامه ش بدم، فهمیدم که کتابِ خوندنی خودش تو رو به دنبال خودش میکشه.
یادمه دو جلد سینوهه کمتر از یک هفته زمان نیاز داشت و حالا من عطشی داشتم سیری ناپذیر برای خوندن و دونستن. بابا برام از تهران کتاب هدیه آورده بود. یک دانشنامه یک جلدی برای دانش آموز. تا حد خوبی اطلاعات عمومی من رو بالا می برد و من اونقدر مجدوبش بودم که جداولی مثل لیست دبیرکل های سازمان ملل رو خودم به روز می یا سال وقات دانشمندهایی که توی کتاب هنوز زونده بودن رو با مداد ثبت می .
دوره پیش ی پای من رو به کتاب خونه ملی کرمان باز کرد. توی این دوره من مثلا برای کنکور درس می خوندم اما ورود کامپیوتر از اوا دوره راهنمایی به زندگیم و ا امش به یادگیری زبان سبب شده بد تا کتاب های کامپیوتری بخش عمده خوندنی های من رو شامل بشن. اما کتابخونه ملی کرمان که بعدتر ها دکتابخونه مرکزی، بخشی رو ایجاد کرده بود به عنوان "تازه های کتاب. هرماه تازه های کتاب از ناشرهایی احتمالا برگزیده به این بخش میومد و قبل از شماره خوردن و ورودشون به مخزن فرصتی به علاقمندان میداد تا کشفشون کنن. خوب اوایل تمرکز من روی کتاب های کمپیوتری بود اما کم کم متوجه بخش داستانی شدم. یادمه حتی کت عاشقانه هم اونجا خوندم. و از اونجا که این کتاب ها رو نمی شد امانت گرفت، طی چند رو ز و همونجا در محل خوندمش.کت بود به نام "واژه مکرر عشق" و خوب من هیچوقت دنبال کتاب عاشقانه نبودم اما این کتاب هم دست من رو گرفت وقتی فقط از سر کنجکاوی صفحه اولش رو می خوندم. کتاب ه ت ها رو هم در همون زمان و همونجا خوندم. این حس و حال کتابخونی در من اونقدر اثر کرده بود که اگر دوستانم هم کمترین علاقه ای به کتاب داشتن ازشون پرس و جو می و سراغ محبوب هاشون می رفتم.هری پاتر ها رو به این شویه و از طریق کتابخونه خواهر دوستم خوندم. کیمیاگر رو هم دوستی به من معرفی کرد بعد از اینکه از کوئیلیو کتاب زهیر رو توی نمایگاه تازه ها دیدم و خوندم. طی سال های کاردانی و کارشناسی بارها برنامه ای ترتیب دادم تا با دوستان به صورت دسته به نمایشگاه کتاب تهران سر بزنیم و کتاب ب یم. سفرهای یک روزه با قطار. رفت و برگشت کمتر از 15 هزار تومان. با احتساب هزیه مترو :) اونجا مشخصاً به نشر کاروان، چشمه، ثالث و ماهی سر میزدم. این ناشر ها مطابق سلیقه من کتاب چاپ می . کتاب هایی زیبا. خوب صحافی شده، خوب حروفچینی شده و مشخصاً خوب انتخاب شده. اثار کوئیلیو را با ولع می خواندم تا یک روز که به خودم گفتم نه! این بشر حرف های ادیبان خودمان رو با زبانی دیگر به خودمان تحویل می دهد. باشد که قلمش خوب! اما من چرا نباید مستقیم شمس و مولانا را بخوانم! کوئیلیو به همین سادگی از لیست محبوب ها خط خورد و فرصت به نویسندگان یی چون ریچارد براتیگان با اتوبوس پیرش و جومپا لاهیری با خوبی خدا و همنام و مترجم درها و گودی اش رسید. فهمیدم که روس ها در ادبیات می توانند بسیار محبوب باشند مخصوصاً وقتی دن کیشوت روسی را خواندم و بعدتر ها آشیانه اشراف را. سال های اقامت در کانادا اما برای من فرصت مغتمی بود. اولین نکته در درسترس نبودن کتب فارسی بود، جز نسخه های الکترونیکی که خوب خوندنشون کار هر ی نیست. من حامی محیط زیستم، اما کتاب، چجور میشه کاغذی نباشه؟ هنوز البته دستگاه های کتاب خون الکترونیکی رو تجربه ن . اما خوندن سخه های الکترونیکی روی کامپیوتر و تبلت و موبایل واقعا آزار دهنده هست. (با این تفاسیر من قبلاً ها و با گوشی نوکیا 6630 کتاب های سینوهه و شازده کوچولو رو خونده بودم :)) ) همراه خودم در اولین سفر کت نبرده بودم و این حسرتم رو دوچندان میکرد هرچند در سال اول زمان مناسبی هم برای کتاب خوندن یافت نمی شد. اما کم کم با باز شدن پام به خونه ایرانی های دیگه کتاب هایی محدود رو دیدم و دلم خواست در اولین بازگشت به وطن تعدادی کتاب بیارم و کتابخونه ای فارسی هم تشکیل بدم و از همه بخوام کتاب هاشون رو برای استفاده عموم به کتابخونه اهدا کنن. این ایده عملی شد و من کتابخونه یِ "گنبد کبود" رو راه اندازی که محلش در آفیس خودمون در بود و استقبال نسبی ای هم داشت. توی این دوران کتاب های بسیار بسیار خوبی خوندم. سمفونی مردگان برای سال ها در قفسه ی کتابخونه گنبد کبود جا خوش کرده بود و من صرفاً به این علت که رمان ایرانی بود سمتش نرفته بودم. البته دلیل دیگه این بود که نسخه ای که به کتابخونه اهدا شده بود انگار یک کپی بی کیفیت از کتاب اصلی بود. کلمات با فونتی گوشه دار و زبر چاپ شده بود (کپی شده بود) و حسِ یک کتاب خوب بودن رو ازم می گرفت. توی یکی از مهمونی ها پروین یه نسخه یِ دیگه از سمفونی مردگان رو بهم داد تا به صاحبش که دوست من بود برسونم و این نسخه، نسخه ای خوب و با کیفیت بود. همین که پشت جلدش رو خوندم مجاب شدم تا ادامه بدمش. همین شد که از بچه هایی که سفری به ایران داشتن خواستم برام کتاب بیارن. کتاب دیگه ای از عباس معروفی. و به همین سبک از هر مسافر دیگه ایران کتاب خواستم. بابا و مامان توی هر سفر کلی کتاب آوردن و کتابخونه به گنجینه ای تبدیل شد که باید برای ادامه ی حیاتش وقت می گذاشتم و آدم مناسبی پیدا می . کتاب های شخصی خودم رو هم روز آ به دوستی سپردم تا بعدتر به کتابخونه اضافه کنه. یوزپلنگانی که با من دویده اند رو توی همین دوران خوندم. از پنج شش سال پیش هر کت رو که خوندم در این وبلاگ بهش پستی هرچند کوتاه اختصاص دادم در نتیجه بقیه مسیر کتاب خونی رو میشه با ورق زدن آرشیو درک کرد. خوندن بیشتر و بیشتر اما آدم رو، من رو، دچار حسرت روز افزون میکنه. اینکه خوندنی ها چقدر زیاد و فرصت ها چقدر کمه.